خرید بک لینک
اصولا در بازی های وبلاگی شرکت نکردم اما این یکی حسابی وسوسه ام کرد دست پری داشتم و میتوانستم حسابی قوی وارد شوم هرچند که من خیلی کتاب هدیه گرفتم و هدیه دادم اما فقط همین تعداد اندک صفحه اولشان یادگاری داشت هرچند که من میدانم هرکدام را چه کسی هدیه داده است و چه چیزی موقع هدیه دادن گفته اند حتی کتاب اتاق آبی سهراب را که مادربزرگم برایم خریده اند و گفتند یادت باشد چیزی برایت بنویسم در پروسه این بازی دیدم فراموش کرده ام بدهم تا بنویسند و تا دیر نشده باید این کار را بکنم حتما! یا مثلا محاکمه فرانتس کافکا که برای تولد یاسی خریدم و بهش کادو دادم اما الان چند سالی

برچسب: گاهی,کتاب,هایت,نگاه, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

فیلم کوتاه on time رو که لینکشو پایین میذارم ببینید که احتمالا در آخرش شما هم به این نتیجه میرسید که چقدر خوبه که ما نمیتونیم آینده رو ببینیم یا لااقل اگر بخوایم ببینیم کامل تا تهش رو بدونیم نه فقط یه تیکه شو... همه ی اینهارو میدونم و میدونم که اگر خیلی جاهای زندگی آینده رو دیده بودم شاید هیچ تلاشی نمیکردم اما...

اما الان حاضرم نصف عمرم رو بدم و 5 روز آینده رو مثل یه فیلم ببینم شاید این حجم از نگرانی هامون کم شه...

لینک فیلم کوتاه


برچسبها: حال این روزهای من, فیلم نویس

برچسب: دربستآینده, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

کنار بزرگراه ایستاده بودم منتظر بودم تا یه نفر که خیلیا دوسش ندارن اما همیشه محبتو در حق من تمام کرده بعد از یه روز شلوغ کاری بیاد دنبالم...نگاه ماشینا میکردم یه اوتوبوس رد شد روی اتوبوس نوشته بود" زندگی واقعی را فدای زندگی مجازی نکنیم" آدم ها گاهی از دنیای مجازی بیرون می آیند مثل یک لکه ی مرکب پخش میشوند در همه جای قلب و روح و مغز آدمی واقعی میشوند واقعی تر از تمام آدم های واقعی...مثل یک تکه ابر در یک روز گرم تابستان که هی بزرگ میشوند کم کم و یواش یواش مطمئنا امیدی به بارانی شدنش نداری اما می بارد تمام زندگیت را خنکی و طراوتش میگیرد...بعدها از آدم های واقعی پناه میبری به یک تکه ابر مجازیت که

برچسب: مجازی,واقعیتی, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

قبلا در مورد befor sunset برایتان نوشته بودم قسمت اول یک سه گانه که با کلیک بر روی آن میتوانید پست را ببینید. حالا befor midnight قسمت سوم این سه گانه است و به نظر می آید کارگردان تمام هنر کارگردانیش را در این قسمت به اجرا درآورده کمتر پیش می آید در حین دیدن فیلم هیجان زده بشوم ولی با خیلی از دیالوگ هاش هی میگفتم واااای دقیقا!!! نظر منم همینه اصلا!! و خب این سه گانه تنها فیلم هایی بودند که امیدوار بودم میتونستم بارها و بارها با آدم های خاصی ببینمشون که امکان پذیر نشد اما پیشنهاد میکنم ببینید و لذت ببرید همانطور که چنان مرا جذب خودش کرده بود که نه تنها به کلاس دیر رسیدم بلکه به صورت ایستاده در

برچسب: نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

اینجامترسک پستی نوشته از دنیای مجازی که واجبه بخونیمش هممون...فارغ از دوتا پست گذشته خودم اما بخونید این رو...دنیا یکدفعه با یه اتفاق کوچیک در انتهای روزی که تصورشم نمیکنیم جوری ورق تفکراتمون رو برمیگردونه که خودمونم حیرت زده میمونیم دیوانه نوشت1: یه سری حملات مغزی رو حس میکنم که اصلا نمیدونم کلینیکال و بالینی هست یا نه تحت تاثیر شرایط محیطیه هورمونیه نمیدونم واقعا چیه و ماهیتش از کجاست فقط میدونم خیلی خیلی داره اذیت میکنه عین اینه که چند نفر به مغزم حمله میکنند و من باید با تحمل صبر کنم که خودشون آروم شن. برچسبها: دیگران نوشت, حال این روزهای من

برچسب: دنیای,مجازی,دید,مترسک, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

رویاهایی که آدم یک روز صبح بلندشود و بسازد و برایش تلاش کند واقعا رویا هستند اما رویاهایی که از پله پله قدم برداشتن شروع میشود و هر پله خودش رویای پله قبلی بوده را میشود امید داشت که تحقق پیدا کند یا لااقل پله ها نزدیک تحقق پیدا کردن تمام شوند اما...امان از روزی که پله پله و لاکپشت وارانه بالا میروید ولی یکدفعه چون بقیه میگویند...نه راستش چون دلیل محکمی ندارید یا اصلا نمیدانید چرا ولییکدفعه دور برگردان میزنید برمیگردید و راه را از یک اتوبان دیگر ادامه میدهید که نه تنها موازی اتوبان رویاهایتان نیست و نزدیک هم نمیشود بلکه دور هم میشود و از آن بدتر تهش مشخص هم نیست... امیدوارم اگر خواستم دور ب

برچسب: دوربرگردان,دور,زدی, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

بعد از یک هفته ی پرکار "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو" را دیدم فیلمی تقریبا قدیمی و تولید سال 91 به کارگردانی روح الله حجازی...فیلمی پر از شخصیت های آشنا آدم هایی که هر روز میبینمشان آدم هایی که جنس دیالوگ هایشان فکر توی سرشان جمله هایشان...شکستن پاشنه ی کفششان ،دست دردشان و سیگار کشیدنشان را میشناسیم هررزو دیدیم و لمس کردیم و درک کردیم... در فضای نیمه تاریک فیلم آدمهایی که بین سنت و مدرنیته گیر افتاده اند بین تعهد و دوست داشتن و دربند بودن حد و مرزها را گم کرده اند عین خیلی از خودم ما...ممکن است نه تنها شخصیت ها و دیالوگ ها برایتان آشنا باشد بلکه بعضی از آن ها از زبان خودتان خارج شده باشد عی

برچسب: قرارداد,ساله, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

آدم بزرگها معمولا خیلی گیر "حالشون" نیستن.. آدم بزرگها درگیر "رویا" نیستنآدم بزرگها هر شب قبل خواب اونقدر خسته اند که دیگه "خیالبافی " نمیکنن آدم بزرگا دیگه ذوق دیالوگ های فیلم ها نمیکنن آدم بزرگا یاد گرفتن به هیچ چیز آدمها دل نبندن آدم بزرگا یه عده ادم ندارن که بهشون بگن نزدیکترینها همین آدمها که رسم حال خوب کردنو خوب بلدن آدم بزرگا اونقدر می دوند که شبا یه تن خسته رو بسپارن به خواب... آدم بزرگای خوشبخت حس میکنن همین که دارن ته خوشبختیه... آدم بزرگها...آدم بزرگا منفورترین صفت زندگی من بود...حالا تهش نوشتم دیوانه انگار تبدیل شده به یه آدم بزرگ... دنیا آدم بزرگها رو رشد میده چون نمیتونه جوابگوی

برچسب: ادم,بزرگها,آدم,بزرگا,مسئله,اصلا,این,نیست, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

به حدی از مجازیت رسیده ایم که تلفن دوست واقعیمان را که میخواهد بگوید پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم رو ریجکت میکنیم و خودمان را با وب خوانی خفه میکنیم تا حالمان خوب شود و تاریخ از سرمان بپرد که یک ماه پیش و یک سال پیش در چنین روزی چه خبر بوده است و خیلی خوشحال مصنوعی وار بعد از درو کردن تمام وبلاگ هایی که ممکن است به جزوه بهداشت رو می آوریم...

به این درجه از مجازیت رسیده ایم...:))))


برچسبها: حال این روزهای من

برچسب: مجازیت,عدد,دیوانه, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

میدانید راستش من همیشه سعی کرده ام سرم را از زندگی "بقیه" بیرون بکشم و بیندازم در زندگی خودم چون آدمهای دیگر را نمیدانم اما زندگی من آنقدر برای سر خودم جا دارد که نخواهم سرم را هی در زندگی این و آن فرو ببرم... اما مشکلی که پیش می آ ِید این است که این "بقیه" ها شامل چه کسانی میشود...این را دیشب فهمیدم وقتی دیدم نه تنها سرم را در زندگی میم کرده ام بلکه دارم مو به موی دوست مشترک دیگر را هم در زندگی میم فرو میکنم! یعنی داشتم میگفتم اینطور شده بعد هی ادامه نمیدادم بعد دوباره نگرانی از معده ام شروع میشد تا زبانم میرسید و هی جزئیات بیشتری را تعریف میکردم...هرچقدرم این و آن بگویند بابا این آدم خودش م

برچسب: بقیه,های,زندگیتان,مشخص,کنید, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:34

صفحه بندی